زهرا مقدم04 خرداد 1404وقتی نسترن برگهی قبولیشو گذاشت روی میز، پدرش فقط گفت: «مبارک باشه.» بعد دوباره مشغول تمیز کردن ابزارای کارگاه شد. مادرش نگاه کوتاهی انداخت، لبخند نزد. نسترن پرسید: «پس چرا خوشحال نیستین؟» سکوت، مثل پتک فرود اومد.12پسند0نقد0برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.باز کردن در اپلیکیشن
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.