او هر روز به همان رستوران همیشگی میآمد. اما یک روز چشمش به صندلیِ خالی افتاد، جایی که همیشه خاطرهای مینشست؛ دلش لرزید، بغضی بیصدا میان فنجان چای و نگاهش نشست، و سکوت او را در آغوش کشید.
8پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.