خیره به چشمانش بود، آینه بی هیچ اغراقی او را زیبا نشان میداد،دیگر هیچکس نبود که بگوید رژت را کمرنگ کن،لباس بلندتری بپوش،او نبود که بگوید بنفش به تو نمیاد،خود را درآغوش گرفت و از طعم شیرین آزادی لذت برد لباس بنفشش را پوشید و رفت
10پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.