بعد از گذراندن شب با بطریهای متعدد الکل، تنها چیزی که در ذرات هوای صبح استشمام میکرد، بوی مرگ غلیظی بود. متعجب بود که در این مرده خانهی به خس خس افتاده، چطور زندگی دیگران اینقدر معمولیست؟ شاید آنها هم راه فراری دارند، اما درستتر از راه خودش.
زمانی که بقا، سخت میشود؛ لمس شدن تار موهایت توسط بادی که از سمت خورشید صبح آمده و پیغام رقیق و ملایم زندگی و آزادی را برایت آورده؛ و آن کوهستانی که در دورها، در پسزمینه شهر خاکی، با ابرها و پرندگان آزاده، یکی شده، برایت ارزشمند میشود.
ابرهای سیاه بارانی، شهر مردم زمینی را خیس میکنند. آدمها در خانههایی بلند، کنار آتشی که دیگر قرمز رنگ نیست، نشستهاند—بیخبر از شهر متروکهی جادوگران و خدایان مدفون در لایههای عمیق گذشتگان؛ و آن جادوگری که چشم انتظار بازگشت به جهان کلمههاست.
اخیراً حس میکنم، میتوانم مشقتهای زندگی یک مورچه در زمستان را، بهتر تحمل کنم تا سختیهای زندگی یک انسان.
سیگارش در بین انگشتان خراشخوردهاش میسوخت. به این فکر کردم، که رابطهام با او همان بلایی را سر من آورد که بر سر سیگارش آمد—به آتش میکشدش؛ جانش را میمکد؛ مثل تلاقی نفسگیر دو عاشق؛ بعد از خود دورش میکند؛ میتکاند و در سکوت، مردنش را تماشا میکند.
نقدها