- نمیدونم چجوری بهت بگم که متوجه بشی چقدر برام مهمی. میدونی... تو به اندازهی کلیهی سمت راستم نقش پررنگی رو تو زندگیم ایفا میکنی. - ولی تو فقط یه کلیه داری اونم سمت چپته... - دقیقا.
شادی گم شده است. خواهرش، غم، روز و شب برایش بیتابی میکند. برادرش، امید، از این خانه به دنبالش رفته است. مادرش، ترس، غم را چسبیده که مبادا او هم برود. پدرش، خشم، به درون حمله میکند و همهچیز را بهم میریزد. خانهشان، من، یک ویرانهی بدونِ "شادی و امید" و پر از "غم و ترس و خشم".
او به من گفت قابل پیشبینی و دمستیام. گفت علایقم معمولیاند. احساس کم بودن کردم اما به او نگفتم که تو هم معمولی هستی.
《میدونی وقتی این پیشنهاد رو به ازای اینکه مرگم عقب بیفته بهم دادی، فکر کردم قرار با مرگ باید خیلی مهیجتر از این حرفا باشه. یا مثلاً یه چیز عجیب، شاید حتی خطرناک!》 《ناراحتی هر دفعه میارمت کافه؟》 《ناراحت که نه! چی بهتر از این که هر دفعه قهوههای خوشمزه به حساب تو بخورم؟ راستی پولشو از کجا میاری؟ به عنوان فرشتهی مرگ حقوق میگیری؟》 《فرشته؟》 《خب شغلت یه اسمی داره یا نه؟》 《شغل؟》 《اصلاً واسه کسی کار میکنی؟ یا چجوریه همینجوری رندوم میکشی؟ یه سوال بهتر! مرگ هم میمیره؟》 - بخشی از داستانِ "مرگ هم میمیرد"
انسان تمام میشود اما دردش نه؛ آن را برای باقیماندهها به ارمغان میگذارد. انسان تمامشدنیست اما حماقتش نه؛ آن را تا نسلها به ارث میبرند.
نقدها
و چه انتخاب سختی...