من چشمانم را در اتاقِ ناشناختهای باز کردم؛ درست بعد از اینکه ظهر زمستانیِ همان روز در رودخانهی نیمه یخ زدهای افتادم. به خواهرم گفتم که مراقب این مردِ خیرخواهِ غریبه باشد. توجهی نکرد. اما من او را شناختم! و همین باعث به قتل رسیدن من شد.
17پسند0نقد2
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.