روی نیمکت پارک نشسته بود و به قطرههای بارون روی کفشهاش خیره شده بود. صدایی از پشت سر گفت: 'هنوز هم از بارون خوشت میاد؟' قلبش لرزید. آرام برگشت... و گذشته رو روبهروش دید.
2پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.