تشویش12 آذر 1404بیاید مشاعره خودم شروع میکنم . لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز12پسند15نقد0برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.باز کردن در اپلیکیشن
آزیا..10 بهمنلحظه ها عریانند، به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز گر بپوشانی ز سرخیِ غم چه دانی نرگس؟1پاسخ1 پاسختشویش11 بهمنسرخی چشم کبوتر دانی ز چیست ؟ نامه ای زه حال دلم میبرد و خون میگرید0پاسخ
نقدها
زندگی تلخ تر از زهر بوَد گر تو نباشی بعد از اینمرده حسابم کن و بگذار بمیرم
من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه تیرم به خطا میرود اما به هدر، نه
هرگز از گردش ایام دلآزرده مباش بامدایست پی هر شب تاری اری
یک سلامم را اگر پاسخ بگوئی میروم لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
در دلم بودی و شرمنده ز مهمان بودم که سزاوار تو این خانهی ویران نبود
در حیرتم از مرام این مردم پست از این طایفه زنده کش مرده پرست
تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید.
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدارا دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا
لحظه ها عریانند، به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز گر بپوشانی ز سرخیِ غم چه دانی نرگس؟
سرخی چشم کبوتر دانی ز چیست ؟ نامه ای زه حال دلم میبرد و خون میگرید