در آن کتاب، حکایت آن پسرک بود که با دیدن دخترک، جان را در کمانِ چشمانش به بند کشید. و من امروز… به این جنونِ دیرینهٔ او حسادت میورزم. تو چه میدانی از این قلبِ زیرِ شلیک؟ که اینچنین ماهرانه مرا هدف گرفتهای.
9پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.