اون روز بارونی، وقتی که به ایستگاه رسیدم، دیدم مردی در کنار پنجره ایستاده و به بیرون نگاه میکنه. هیچکسی نمیدونه اون لحظه چه چیزی تو ذهنش بود، اما چشماش پر از داستانهایی بود که هیچ وقت گفته نمیشدند.
5پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.