خ
خانوم نویسنده ❤️🥰
تو رفتی و مرا در هیاهوی خاطرات تنها گذاشتی..
تو میدانستی من از تنهایی هراس داشتم و با این وجود مرا میان این خاطراتی،که اخر شب به گلو هجوم ناگهانی میبرند و حصاری میشنود و دستانی که چنگ میزند و تقلا میکند و میخراشد گلویی را که نفسی بگیرد..
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.