ليلى
شب هاى زمستان؛جورِ ديگرى سرد بود.
در انتهايى ترين ساختمانِ آن عمارتِ سياه پوشِ؛مَردى دل مُرده؛هميشه در آن تاريكى هاى برف نِشين؛
همه ى درها را….
همه پنجره ها را…
همه ى شمعِ فانوس ها را…
باز و روشن مى گذاشت؛
به اُميدى از بازگشتِ وعده داده شده…!
5پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.