مارتین بر روی صندلی چوبی ایستاده بود و طناب داری که به پنکه دیواری وصل کرده بود را به دور گردنش انداخت ،
نفس عمیقی کشید و پای چپش را بلند کرد و داشت با پای دیگر صندلی را می انداخت .ناگهان به یاد آورد باید هنوز از گربهاش نگهداری کند ، پس پایین آمد.
7پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.