پیرمردی هر صبح روی شن های ساحل مشغول نوشتن میشد. پسرکی کنجکاو پرسید: «چه مینویسی؟»
پیرمرد پاسخ داد: «داستان زندگیام. اما بیشتر آنچه نوشتهام، موجها نوشتهها را با خود بردهاند.»
پسرک گفت: «پس چه فایده؟»
پیرمرد لبخندی زد و گفت: «میدانی؟ زندگی همین است 》
7پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.