تماشا میکنم که چگونه از افکارش فراریست.
تمام روز را مشغول کار های گوناگونیست که از سکوت فاصله گیرد.
شبها تا دیروقت بیدار میماند، تا زمانی که میخواهد به خواب برود زمان کمی طول بکشد.
میدانم که اگر زود به رختخواب برود، افکارش تا صبح گریبانگیرش خواهند شد.
میدانم که برخی شبها، زمانی که بر پهلویش پشت به من چرخیدهاست.
اشک میریزد، با آنکه هیچوقت صدای آن را نشنیدم، اما تمام شب را خیره بر آن شانه های لرزان بیدار ماندم.
و در حسرت آنکه جلو بروم و او را در آغوش بکشم ماندهام.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.