شب همچو پردهای بر دلِ آسمان نقش بست، پردهای سیه، با پولک های رنگین صدفی.
ستارههای چشمک زن به گونهای میدرخشیدند، گویی از حصار صدفِ دریایی آزاد شدهاند.
دوران زندگی قصههای پریان فرا رسید، به دنبالهی آن، جغد سپید هم از اسارت رها گشت.
آوازهیِ قویِ شبانگاه بر پیکر جنگل و اقیانوس جاری شد، و مانند رودی از عسل روانِهی افکار شد.
ققنوس بال افشاند و به سویِ آن صدا خیزش برد.
هرکسی به آیینِ طبیعت؛ رستاخیز سبزینهها دعوت شده بود، غیر از انسان های فانی.
که بر روی تخت، با کابوس هایشان دست و پنجه نرم میکردند، و یا خیره بر سقف، به آنها فکر میکردند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.