سیگاری نیمه سوخته کنج لب هایش بود.
پیچش بخارش، همچون موجِ گیسویِ بهم ریختهاش، و دود سفیدش؛ مانند موی سپیدش بود.
در آن برف زمستانی، تنها منبع گرمایش؛ سیگاری نیمه خاموشیست، که آن هم به زودی ترکاش خواهد کرد.
چشماناش، معمایی گمراه کنندهاند.
اقیانوس یخ زده را در آن دو گوی آبی میبینم، که آنقدری سرد شدهاند؛ که قطرهای دیگر از آنها سرازیر نمیشود.
گویی در این فصل، سه چیز همزمان یخ زدهاند.
اقیانوس، دستانم؛ و چشمانش.
رهگذری که به دیوار تکیه داده بود، زمزمه میکند: «به سیگار حسادت میکنی!؟»
نقدها