همیشه یک رویای تکراری داشت. خودش را مثل بندبازها در ارتفاعی کورکننده میدید. طنابِ زیر پایش نازک، سفید و انتهایش پیدا نبود. جلویش ریسمانی دیده میشد که در غباری مرموز پنهان میشد. او فقط بیوقفه پیش می رفت،به جایی که انتهایی را در هالهای از ابهام بود. پایینِ پایین مردم زیادی خیره به او ایستادهبودند که برگههای بلیت را در دست داشتند، او نمیدانست از قانون بندبازی بود یا ترس از حقیقت که پایین را نگاه نمیکرد، ولی دانست که هر برگه، انتظارات یک فرد از اوست.
او به راهش ادامه میداد بیآنکه پلک بزند؛ اما در دل دعا میکرد که خدا نکند یکی از آن برگهها او را پایین بکشد، کوچکترین بیتوجهی مساوی با سقوطی مرگبار بود. گاهی از خستگی بر روی طناب لرزان به پشت دراز می کشید و صورتش را به طرف چراغ های صحنه می گرفت.درست در همین لحظه بود که از خواب میپرید. احساس میکرد اصلاً نخوابیده است؛ بر روی تختش بیآنکه پلک بزند فقط صفحه گوشیاش را بیوقفه نگاه میکرد تا ببیند چند پیغام جدید آمده است تا حساب کند فردا باید تا کجاها برود اما او خستهتر از شب گذشته بود.
نقدها
🔥
یه فنجون قهوه طلبت! ☕