همیشه، در تمام زندگیم، حسش میکردم. همیشه این سایهی سنگین، سیاه و نکتبار را در گوشهای از چشمم داشتم. نمیدانم شاید از ابتدا این سرنوشتم بود، یا شاید از همان ابتدا به آن دچار بودم! هرچه بود، دلم میخواست سرم را میان دستانم بگیرم و چشمانم را محکم رو هم بفشارم، آنقدر محکم که درد گنگی سرتاسر سرم را بگیرد؛ تا شاید بتوانم لحظهای ازین حس فرار کنم.
ازین حس که شاید اضافی باشم. ازین حس که شاید من گوسفندی هستم که برای مردن ساخته شده است، تا دیگران از گوشت تنش تناول کنند. ازین حس که شاید در گوشههای خیابانی که از آن عبور میکنم، همه در حال حرف زدن درین موردند، که چقدر ترسو هستم، که چرا هنوز زندهام، که چرا نمیتوانم زودتر تمامش کنم.
نقدها
من هنوز زنده😅