شمع با هر قطرهای که از آن میچکید، زبانهای آرام میکشید؛ لحظهای کمنور میشد و باز قطرهٔ بعدی. او سرش را روی میز گذاشته بود؛ آخر، تمام شب را بیدار مانده بود و مدام نوشته بود. خودش هم نمیدانست چرا اینقدر برای تمام کردن رمانش عجله داشت؛ آنقدر که قهوهاش را کاملاً فراموش کرده بود. قهوهای که به آن معتاد بود، قهوهای که حالا سرد شده بود، قهوهای که حالا بدنش از آن سردتر بود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.