ای بر آن ادبِ چشم و زبانت لعنت که مرا معتاد خویش ساخت.
آنقدر غرق در ادب تو شدم، که خودم را فراموش کردم و شدم بخشی از تو آن ادب پدر صلواتیات. اما نمیدانستم اینها همه بیمعنی است.
کاش میدانستی چه میکشم و جای ادب و احترامت، آن زبانت را باز میکردی و میگفتی:
«من هم دوستت دارم...!»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.