نووا
پیرزن، قندان را کنار فنجان چای تازه دم گذاشت و با لبخندی که جای خالی دندانهایش را نمایان میکرد، گفت: «یاد روزگار جوانی بخیر. آن روزها چای را با طعمِ انتظار مینوشیدیم.»
دخترش پرسید: «انتظارِ چه؟»
پیرزن گفت: «انتظارِ یک فنجان چای دیگر از کسی که دوستش داشتی. امروز همه چیز هست، جز آن انتظار شیرین که به هر کام، طعمی خاص میداد.»
0پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.