نووا
پیرزن، قندان را کنار فنجان چای تازه دم گذاشت و با لبخندی که جای خالی دندانهایش را نمایان میکرد، گفت: «یاد روزگار جوانی بخیر. آن روزها چای را با طعمِ انتظار مینوشیدیم.»
دخترش پرسید: «انتظارِ چه؟»
پیرزن گفت: «انتظارِ یک فنجان چای دیگر از کسی که دوستش داشتی. امروز همه چیز هست، جز آن انتظار شیرین که به هر کام، طعمی خاص میداد.»
4پسند1نقد0
نقدها
گمان میکنم در اکثر متنهای شما از چای و یا فنجان حرفی به میان هست:>☕
بله،...ممنون که داستان های من را خواندید 🌸🩷