نووا
کافه چیِ پیری، هر روز صبح، قبل از باز کردن مغازهاش، یک فنجان قهوه برای خودش دم میکرد و با حسرت به صندلی خالی روبهرویش نگاه میکرد.
روزی مشتری همیشگیاش، که مردی جوان بود، از او پرسید: «چرا همیشه یک فنجان برای خودتان و یکی هم برای کسی دیگر سفارش میدهید؟»
پیرمرد گفت: «من قهوهام را با همسرم که سالها پیش رفت، نصف میکردم. این تنها راهی است که هنوز احساس میکنم، بخشی از خاطرهاش در کنار من است. این آخرین سفارشِ وفاداریِ من است.»
5پسند1نقد0
نقدها
عالی بود! 🤎☕