نووا
دخترک، گلدان شمعدانیِ پژمردهای را که از مادربزرگش به ارث برده بود، گوشهی اتاقش گذاشت. هر روز به آن آب میداد، اما هیچ گُلی شکوفا نمیشد.
یک روز، مادربزرگش در خواب به او گفت: «عزیزم، هر گُلی نیاز به خورشید دارد، اما این گُل، نیاز به داستان دارد. هر شب، قبل از خواب، برایش قصهای تعریف کن.»
دخترک با ناباوری شروع به قصهگویی کرد. از روزهای کودکیاش، از بازیهایش، از آرزوهایش. و عجیب بود که هر چه بیشتر برای گُل قصه میگفت، برگهایش جان تازهای میگرفتند و سرانجام، گُلی کوچک و سرخ شکفت.
او فهمید که بعضی چیزها، حتی گلها، فقط آب و نور نمیخواهند؛ گاهی، نیاز به شنیده شدن دارند.
0پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.