نووا
کودک از مادرش پرسید: «چرا سایهی من وقتی میدوم، میدود و وقتی میایستم، میایستد؟»
مادر گفت: «چون سایه، رفیقِ بیتوقعِ توست. او نه از تو جلو میافتد تا تو را گم کند و نه عقب میماند تا تو را تنها بگذارد. او دقیقاً همانجایی است که تو هستی.»
کودک گفت: «پس یعنی همیشه کسی هست که با من باشد؟»
مادر لبخند زد: «بله، اگر خودت، با خودت رفیق باشی.»
0پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.