پنجره کوچک طبقه دوم قطار کرج به تهران همیشه برایش جذاب بود. مخصوصا زمانی که خورشی قصد داشت نور نارنجی و ردش را شبیه به پارچهی حریر مانندی بیندازد.
زیبا بود مخصوصا از قاب دوربین گوشیش.
عکسش را میگیرد و به دستش نگاه میکند که چطور موهایی خورشید خانم را گرفته است.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.