سال کنکورم بود و زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا من خرابش بکنم. از عروسی های نابهنگام گرفته تا مرگ های ناگهانی و سیل و زلزله و جنگ ایران و عراق. انگار که فرشته ی نگهبان من سر لج داشت با من.
از خانواده ما تا به حال دختر به دانشگاه نرفته بود و من با جدیت می خواستم این سنت دیرینه را بشکنم.
پدرم نگاهی به من انداخته بود و تنها روزنامه را ورقی زده بود.
"تو اصلا دولتی قبول بشو، نامردم اگر نگذارم بروی"
شب و روز درس میخواندم و طعنه می شنیدم.
"اصلا دختر را چه به درس؟ آخرش هم باید کهنه بچه بشوری"
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.