و او یک خالق بود. خالق هرآنچه کسی آن را پسندیده نمیدانست. نفرت، دروغ، سیاست و هرآنچه میتوان آن را ترسناک دانست. حقیقتا چیزی که او را برایم متفاوت ساخته بود خالقیتش نبود. جنونی بود که در میانه نینی نگاهش به هنگام توهین شنیدن میرقصید. جنونی که خبر از لذت و انتقام میداد. لذتی همچون سر کشیدن بادهای چند صد ساله. جنونی که از او برایم تندیسی ستودنی از شرارت میساخت. شرارتی که بشر هراسان از آن در گریز بود... رفیعی
+ نمی بخشمت میفهمی؟ سپردمت به خدا. انتقام منو و اون ازت میگیره. _ به خدا؟ مگه خدا هنوز تو امور آدمای این دنیا دخالت میکنه؟ + حرف دهنت و بفهم. _ هی آروم، نیست همه تصمیمات رو خودتون میگیرین. خودتون قضاوت میکنید، حکم میدید، اجرا میکنید. گفتم شاید این یکی رو هم خودتون انجام میدید و نقش خدا بیننده بودنه! رفیعی
بچه بودم، یه بار موقع سرسره بازی سر اینکه کی اول سر بخوره با یکی از بچهها بحثمون شد. پسره هم نامردی نکرد، با آجر زد تو سرم! یادمه سرم خیلی خون اومد. جوری که با چشم چپم نمیتونستم هیچی رو ببینم. به هر حال رفتیم و سرم و بخیه زدیم. خونریزیه بند اومد. زخمه هم بسته شد. اما... ردش موند. بزرگتر که شدم قصه باز همون بود. ولی با یه تفاوت اساسی؛ اینبار آدما جای سرم، دلم و با آجراشون میشکستن و ردش میموند... رفیعی
_چرا خودت و کشتی؟ +ببین آدما هم مثل هرچیزی گنجایش دارن وقتی هرجا بری رَد بشی، همه جا با چیزی که توش داغونی بهت سرکوفت بزنن، مجبور باشی صبح به صبح یه ماسک لعنتی بزنی که اره من خوبم و اصلا اهمیت نمیدم؛ تهش یه جا میبری و میری تو گوشه خودت و خودت رو از شر همه چی راحت میکنی. رفیعی
گاهی اوقات حس میکنم تو دوره اشتباهی به دنیا اومدم چون واضحا توانایی تعامل با آدمایی که همیشه خودشون رو محق میدونن و از توهین کردن به آدما لذت میبرن رو ندارم. من ترجیح میدم تو خونه بمونم، کتاب بخونم و با تعداد کم آدمایی که دور و برم هستن تعامل کنم تا اینکه هی از به مغازه برم داخل یه مغازه دیگه و با بقیه بساط غیبت بچینم. رفیعی
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.