تلخ
مردی هر روز به کافه میرفت..روی همان صندلی قدیمی مینشست و فنجان قهوه اش را در دست میگرفت،اما ساعت ها به پنجره نگاه میکرد و حواسش انقدر پرت میشد که همیشه قهوه اش سرد میشد..یکی از همان روز ها کافه دار کنارش ایستاد و گفت:(جناب...چرا همیشه انقدر غرق افکارتان میشوید که قهوه هایتان سرد میشود؟)
مرد نگاهی انداخت و گفت:(منتظر کسی هستم که تلخی روزگار با خوردن یک فنجان قهوه ی تلخ کنار او برایم از هرچیزی شیرین تر است....)
1پسند1نقد0
نقدها
یه فنجون قهوه طلبت! ☕