-روزی که گلو دردم بهتر شد، وقتی که شیمی درمانی ها روی حنجره ام جواب داد، بازم بریم بستنی انبه بخوریم.
-ولی… تو که دوستش نداشتی.
خندیدی. خسته ترین خنده ای بود که تا آن روز از دهانت شنیده بودم اما، باز هم، بهتر از آن حالت بی حال مغموم لب هایت بود از زمانی که بستری شده بودی.
-تو دوستش داشتی. باعث شد عاشقش بشم. دلم می خواد دوباره با تو بخورمش. حس می کنم که اون لحظه انقدر غر زدم که به قدر کافی ازش لذت نبردم.
بغض گلویم را می گیرد. حنجره ام تیر می کشد. یعنی تو چه قدر بیشتر از این درد داشتی؟
سنگ قبرت با آن لبخند درخشان فریاد می زند.
-بسیار. بسیار. بسیار.
نقدها
اوه..💔
:)