«کتیبهی شفا، جوهرِ مرگ»
در تالار مسکوت معبدی فراموششده، قلمی از یشمِ سیاه بر مخدهای زربافت آرمیده بود؛ میگفتند از آنِ جاودانیست که نامِ بادهای سرنوشت را ثبت میکند.
هر کس آن را به دست میگرفت، جوهر بر کاغذ نمینشست؛ بر سرنوشتِ جهان جاری میشد، نرم و بیصدا، مثل لغزشِ مهتاب روی تیغهی شمشیر.
شبی شاگردی فقیر، با دستانی لرزان، قلم را ربود تا نامِ مادر بیمارش را در دفترِ شفا بنگارد.
اما همین که نخستین حرف را نوشت، فانوسها به رنگِ نیلوفری سوختند و سایههای اژدهایان بر دیوارهای معبد به جنبش درآمدند.
آوایی کهن از درون ستونها برخاست: «این قلم، خواسته را نمینویسد؛ بهای خواسته را مینویسد.»
شاگرد به کاغذ نگریست و دید به جای نامِ مادر، سالهای عمرش با خطی زرین کم میشوند.
با این حال، آخرین حرف را هم نوشت و بادِ سحرگاهی از پنجرههای چوبی گذشت؛ در دوردست، زنی بیمار چشم گشود و لبخند زد.
نقدها