اژدها کوچک: اولین پرواز
اژدهای کوچولویی به نام «شعلهی کوچک» تازه یاد گرفته بود بالهای سبزش را درست تکان بدهد، هرچند بیشتر شبیه کسی بود که دارد با هوا بازی میکند.
اولین پروازش با یک جهشِ شجاعانه شروع شد و با یک فرودِ کاملاً غیرشجاعانه وسطِ بوتههای تمشک تمام شد.
با بینیِ بنفشش از لابهلای برگها بیرون آمد و خیلی جدی اعلام کرد: «این فرود نبود، یک بازدیدِ نزدیک از طبیعت بود!»
هر بار که میترسید، از دهانش به جای آتش، چندتا دودِ کوچک بیرون میآمد و همین باعث میشد هیچکس نتواند زیاد جدیاش بگیرد.
گنجِ شخصیاش هم به جای طلا و جواهر، شامل سه دکمهی براق، یک قاشقِ نقرهای و یک سنگِ شبیه سیبزمینی بود که خودش اصرار داشت «سنگِ جادوییِ سرنوشت» است.
یک روز تصمیم گرفت از روی بلندترین تپه بپرد و ثابت کند اژدهای بزرگی شده، اما وسطِ راه حواسش به یک پروانهی طلایی پرت شد و به دنبال آن رفت.
نتیجه این شد که به جای اوج گرفتن، خیلی نرم و آبرومندانه روی پشتِ یک گوسفندِ متعجب فرود آمد.
آن شب، وقتی زیر نورِ ماه دوباره تمرین کرد، فقط یک وجب از زمین بلند شد؛ اما همانقدر هم کافی بود تا به ذوق آید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.