تماسی از جانب من
ساعت ۳:۱۱ بود که تلفنِ خانه زنگ زد؛ همان تلفنِ قدیمی که سالها بود جز قبض و مزاحم، انتظار دیگری از آن نداشتم.
وقتی گوشی را برداشتم، صدای خودم را شنیدم که با نفسبریده گفت: «لطفاً قطع نکن… فقط گوش کن.»
خون در رگهایم یخ زد، چون صدا دقیقاً صدای من بود؛ همان تُن، همان لرزش، همان لکنتِ وقتِ ترس.
آن صدا گفت: «تا یک دقیقهی دیگر، موبایلت زنگ میخوره. به هیچعنوان جواب نده.»
خواستم چیزی بپرسم که تماس قطع شد و درست همان لحظه، موبایلم روی میز روشن شد: **تماس ورودی: خودم**.
زنگ میخورد و میخورد و من فقط خیره مانده بودم، تا اینکه پیغامگیر خودکار فعال شد.
چند ثانیه سکوت آمد، بعد از بلندگوی موبایل صدای نفسنفس زدنم پخش شد و صدای خودم با گریه گفت: «کاش جواب میدادی… اون الان پشت سرت ایستاده.»
همان لحظه، نفسِ گرمِ کسی به آرامی روی گردنم نشست...
نقدها
اتیشششششش، چه خوب بودددددد
یه فنجون قهوه طلبت! ☕🤭😁
واوعالی بود.
یه فنجون قهوه طلبت! ☕🥹