«منم دوستت دارم»
شارلوت با صدای کنجکاوی میپرسد: «چرا؟»
«چون تو برام دست نیافتنیای، تو منو درک میکنی، بهم اهمیت میدی و این اولین باریِ که من از خودم بودن خجالت نمیکشم... همیشه با خودم فکر اگه یکی تو خطر باشه اول خودم رو نجات میدم یا اون رو، و من همیشه اولویتم خانوادم بوده. ولی از یه جایی به بعد، توام برام به اندازهی خانوادم عزیز بودی، ولی یه حس عجیبیه انگار خانوادم کلبهی امن من هستن، و تو برای من یه برزخی، یه جایی که انگار همه چیز متوقف میشه و من با تو از هیچ چیز نمیترسم.»
(دیالوگ واقعی از سناریویِ کوتاهِ: دو قویِ گرم و سرد)