بر سر دو راهی مانده بود. عشق را باید چطور معنا میکرد؟
احساساتش را به دست یک مشت هورمونهایی داخل بدنش میسپارد یا نه قلبش را مقصر میدانست...
پس این چه احساسی است؟ یک بیحسی که در جسمم که کنار اوست حس میکنم؟
این احساسات هر چه جلوتر میرود هم باز کم رنگ و بیلعابتر میشوند پس یعنی قلبم آن ابتدا اشتباه کرده بود؟
یعنی تمام آن هورمونهای که در بدنم پخش شده به من دروغ کفته اند؟