وای بهخاطر نور آفتاب بیدار شدهام دیگر خواب از چشمانم رفته است گویی فرار کرده معدم اعتراضش را به خاطر خالی بودن شروع کرده و فریاد میزند، دستانم از شدت افت قند میلرزد. دارم به خاطر این که همه خوابند چیزی را میخورم که تنها نارگیلی بودنش را دوست دارم، همین را هم با صدای خش خش آرام پلاستیک به دست آوردم و زیر میز قائم شدم که اگر بیدار شدند فکر کنند خیالاتی شدهاند و دوباره بخوابند،که البته همان هم جای شکر دارد. همه در خواب فرو رفتند و یک ذره صدا آنها را بیدار میکند چون جزو آن دسته آدمها هستند که خوابشان سبک است و خب اگر تنها مادر و پدر خودم بودند بیدارشان میکردم ولی؛ تعداد افرادِ خواب انقدر زیاد است که اگر به خاطر من از خواب شیرین بیدار و به واقعیت تلخ کشیده بشوند حتی اگر بیداری از خواب غفلت باشد عذاب وجدان میگیرم... وای من واقعا الان دلم چایی میخواهد
دلم میخواهد هر آن چیزی که خوردم را بالا بیاورم و بگیرم بخوابم از حرف گرفته تا غذا حتی آب میخواهم در من هیچ چیز باقی نماند. مطلقا تهی شوم و بعد آرام آرام غرق شوم در جهانی که هیچ آشنایی در آن نباشد هیچکس که نیازی نباشد خودم را به او توجیح کنم که آیا این من هستم یا نه مثل زمانی که روی آب خوابیدهام و آب گوشهایم را کیپ کرده و من نه چیزی میشنوم و نه کسی را میبینم. فقط گهگاهی مرغی ماهیخوار که از آسمان آبی و بیابر به سوی مقصدی نامعلوم پرواز میکند میخواهم مطلقا خالی باشم مثل کیسه فریزری که هنوز باز نشده و حتی هوایی را در خود جای نداده خالی خالی از حرف، کلمه، فکر، حسادت، خاطره، خالی از همه چیز حتی خودم
یعنی واقعا مامان اینقدر از کنار ما بودن بدش میاد؟ ناراحته و دلش میخواد گریه کنه؟ چرا مامان بودن رو وظیفهای میدونه که نمیتونه از زیرش فرار کنه؟ چرا بغضش اینقدر مثل سنگ سخت بود؟ مامان ببخشید که اینقدر مایهی عذابیم...
موهام مثل درخت شدن موهای خودم تنهی درختن و موهای سبزم مثل برگ درخت نارنج بعد از بارون شدن...
امروز به خود جرئت داد و کاری که مدت ها میخواست را کرد، با این که میدانست هنجار شکنی است. خوشنود بود اما؛ آدمها آنقدر او را غیرمستقیم سرزنش کردند که هرچقدر هم خود را بیخیال نشان داد باز هم ته ته قلبش خورد شد...