شیوا؛
روزها میگذشت و من میدیدم پیرزن هر روز انگار بیشتر تنهاییاش را بغل میگرفت و یک گوشه با کتاب های مختلف خودش را سرگرم میکرد.
اما کجای آن کتاب خواندن ها به یک مطالعۀ معمولی میخورد؟
بیشتر شبیه به گذراندن بود، آن هم از جنس تنهایی.
برشی از یکی از داستان های خودم.
به قلمِ« شیوا »
5پسند1نقد0
نقدها
جالب بودد🤎
🤎