روزها پشت سر هم سپری میشد، و این به معنای زخم جدید با آغاز روز بود.
زمانی که عقربه ساعت روی دوازده فرود میآمد، زمانی که نیمه شب فرا میرسید.
او میدانست او خواهد آمد.
چشمانش را از کاسه در میآورد تا دیگر نتواند با آن چشمان کَریه نگاهاش کند.
زبانش را قطع میکرد، تا نتواند آن صدای آزاردهنده را بشنود.
دیگر او حتی توان ناله کردن را هم نداشت، چون دیگر او وجود نداشت.
(از رمان جنایی خودم: بوی خونِ سایهی نیمه شب.)