میگویند دنیا راز های زیادی برای کشف دارد، هر لایه عمیق تر از دیگری.
گویی در سیاهچالهای در کهکشان بیپایان فرو میرویم، که میدانیم همه چیز تاریک است.
اما حتی تاریکی هم یک رنگ است.
تاریکی، هروقت چشمانمان را ببندیم پشت پلک هایمان ظاهر میشود.
نمیتوانیم چیزی را ببینیم، اما میدانیم آن آنجاست.
حضور دارد، حتی اگر دیده نشود.
میخواستم تاریکی را کنار بزنم، و لایه های زیرین را کشف کنم، اما متوجه شدم، اصلی ترین آن همان است.
همیشه جواب پیش رویمان است، اما آنقدر دنبال جواب های مبهم، فرمول های عجیب چند خطی، و کشف راز های یک معمای پیچیده هستیم، که فراموش میکنیم گاهی جواب، در واقعیتی ساده پیش رویمان قرار گرفته است.
(برای واقعی این افتضاح ترین نوشته کل عمرمه اما به هر حال میزارمش اینجا)