«اولین شب مرگ»
اگر روز به شب تبدیل شود
اگر ماه به پشت ابر برود
میخواهم در کنار تو
در شب تاریکی
به آغوش مرگ بپیوندم
زمانی که چشمانت را
به ماه بنفش بدوزی
روح من
برای ملاقات با تو خواهد آمد
حتی اگر در شب بی پایان
به دنبال روز روشن میگردی
من آن کلید دروازه را
به تو خواهم داد
و جلوی سربازان مرگ میایستم
درحالی که تو
با تمام سرعت میدوی
اجازه میدهم
آن شمشیر، به جای قلب تو
در قلب من فرو رود.
و اگر
بتوانی از دروازه مرگ عبور کنی
درحالی که من با شمشیری
در قلبم
بر روی زمین فرود میآیم.
با لبخندی به آسمان تیره نگاه میکنم
و میدانم
تو از دروازه عبور خواهی کرد
در آغوش آبی بینهایت
فرو میروی
و من
اولین شب مرگم را جشن خواهم گرفت.
بدون تو.