پیانوی قدیمی میخواند، از گذشته های دور
زمانی که بود، همه چیز رنگی
حال این جاست
با نگاهی درمانده
زمانی که دیگر نشد توسط دوست اش لمسی
میخواند، میخواند از درد پنهان
وقتی شد صدایش خفه
در اتاقی خفته
اما باز میخواند
در خفا با نور میبندد پیمان
پیانوی قدیمی
هست زنده.
اما نمیداند
که زمانی باز میگردد یا خیر.
صدایش در اتاق میپیچد
ریتم آروم ملودی مثل همیشه
یادآور دوست قدیمی
میخواند، تا طلوع آفتاب
و باز در سکوت به خاموشی برمیگردد.
گویی یک جسم بیجان است.
اما چه کسی میدانست.
او میخواند، در شب های سیاهی
نوری از خود پراکنده میکرد.
پیانوی قدیمی، خوب بخوابی
چون شب طولانی تر از قبل است.
در این زمستان سرد
خواندن سخت تر از قبل است.
میخواهی زنده بمانی
پس در سکوت بنواز
زیرا هیچکس صدایت را نمیشنود.
در هیاهوی این زمستان بی پایان.
(وقتی سیزده سالم بود نوشتمش دوست دارم نظرتون رو راجبش بدونم)