ملکه پنگوش ها 🐧✨
این اولین باری نیست که شرور صدایم میزند ، اما آخرین بار خواهد بود.
باری دیگر با زمزمه محو شب درون گوش هایم بیدار میشوم : «حالت چطوره خالق کوچولو؟» پتو هارا کنار میزنم و پیشنویس داستانم را بر میدارم. فقط لازم است بنویسم که مرده است. قلم را محکم تر میفشارم ، فقط باید مرگش را تصور کنم کنم. گره دستانم را باز میکنم و قلم را رها میکنم.
صدا دوباره نجوا میکند : «میدونستم هنوز هم جرئت نداری انجامش بدی.» فردا شب آخرین باری خواهد بود که شرور صدایم میزند.
7پسند2نظر1