اگر میتوانستم، تمام روز های باقی مانده در زندگیام را به او کادو میدادم.
اما برای تک تک نفس هایم عذاب وجدان دارم.
باید او را رها کنم، این درست ترین چیز است.
اما چرا تمام افکارم فریاد میزنند، تا فردا همینجا بمانم و کنار او بمیرم؟
اما نمیتوانم، نمیتوانم او را به زور نگهدارم.
باید رهایش کنم تا برود، زندگی جدیدی را آغاز کند،
بدون من.
این تنها کاری است که میتوانم برایش انجام دهم.
( رمان: آخرین آغوش زیر ماه کامل )