لباس هایم را تا میکردم هر کدام از لباس هایم را که به دست میگرفتم قبل از تا کردنشان بویشان میکردم ، بو های مختلفی را در هر دانه از لباس هایم حس میکردم
بوی لحظه ای که بهترین عکس عمرم را گرفتم یا بوی لحظه ای که خوشحال ترین آدم بودم....تمام لباس هایم بوی لحظات را میدادن برخی از آنها بوی لحظات غمگینی میدادن لحظه ای که فردی را از دست دادم یا لحظه ای که غمگین ترین آدم بودم....همه لباس هایم را تا کردم و تمام لحظاتم را تا کردم و درون کمد گذاشتم لحظه هایم همیشه با من بودند و هرگز مرا ترک نمیکردند گوشه به گوشه وجودم را گرفته بودن از گذشته نمیتوانستم فرار کنم شاید عذاب آور بود که این من بودم که همیشه همه چیز را به خاطر داشت چندین مدت بعد فردی از من پرسید که چرا همیشه لحظات با ما هستند و ما نمیتوانستیم آنها را از خود دور کنیم؟من جواب دادم که بخاطر این است که انسان بداند از کجا آمده است چه چیزی را تجربه کرده است و قرار است چه آینده داشته باشد آینده های بعد و بعد تر تبدیل به گذشته میشوند گذشته هایی که آینده را میسازند بدون وجود گذشته آینده ای هم شکل نمیگیرد و بدون آینده گذشته ای هم شکل نمیگیرد.......