کنار هم قدم ورمیداشتیم لحظه ای رو کرد به من و گفت:حواست است کجا قدم میگذاری؟
جوابی به او ندادم وقتی سوار اتوبوس شدیم دستانم را بر روی میله گذاشتم باز هم رو کرد به من و گفت:حواست هست دستانت را کجا میگذاری؟
به او گفتم:چرا همچین چیز هایی میگویی؟
مگر قدم گذاشتن یا گرفتن میله اتوبوس به دست هم فکر کردن میخواهد؟
گفت:نه ، گفتم شاید برایت جالب باشد هر جایی که تو قدم میگذاری ممکن است فردی انجا قدم گذاشته باشد که دیگر در این دنیا نباشد یا این میله های اتوبوس ممکن است دستانی بهشان خورده باشد که دیگر در این دنیا نباشند خوب است که انسان هر روز نگاهی به اتفاقات طبیعت اطرافش بیندازد و قدر همه چیز را بداند.
بی تفاوت به او گفتم:عجب حوصلهای داری!
دو روز بعد وقتی که سر مزار او بودم حالا دانستم که منظور او چه بود!