دوستداشتم شبی در آغوشم میکشیدی و تار به تار موهایِ موجدارم را نوازش میکردی و میگفتی: «عیبی ندارد که گاهی زخمهایت سر باز میکند، من اینجا نشستهام که زخمهایت را ببوسم و آرامِ جانت باشم. من اینجا ایستادهام تا که در تمامِ شکستهایِ زندگیات، تو را دوستداشته باشم و رهایت نکنم.»
تمامِ این سخنانی که دوستداشتم از زبانِ پرمهرت بشنوم، نشدنی است! زیرا که تو، خیلیوقت است که از این دیار کوچ کردهای!
آنقدر دور شدهای که مقصدِ هیچ جادهای به تو نمیرسد.
#ئافرت
3پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.