بچه بودم، یه بار موقع سرسره بازی سر اینکه کی اول سر بخوره با یکی از بچهها بحثمون شد. پسره هم نامردی نکرد، با آجر زد تو سرم! یادمه سرم خیلی خون اومد. جوری که با چشم چپم نمیتونستم هیچی رو ببینم. به هر حال رفتیم و سرم و بخیه زدیم. خونریزیه بند اومد. زخمه هم بسته شد. اما... ردش موند. بزرگتر که شدم قصه باز همون بود. ولی با یه تفاوت اساسی؛ اینبار آدما جای سرم، دلم و با آجراشون میشکستن و ردش میموند... رفیعی
_چرا خودت و کشتی؟ +ببین آدما هم مثل هرچیزی گنجایش دارن وقتی هرجا بری رَد بشی، همه جا با چیزی که توش داغونی بهت سرکوفت بزنن، مجبور باشی صبح به صبح یه ماسک لعنتی بزنی که اره من خوبم و اصلا اهمیت نمیدم؛ تهش یه جا میبری و میری تو گوشه خودت و خودت رو از شر همه چی راحت میکنی. رفیعی
گاهی اوقات حس میکنم تو دوره اشتباهی به دنیا اومدم چون واضحا توانایی تعامل با آدمایی که همیشه خودشون رو محق میدونن و از توهین کردن به آدما لذت میبرن رو ندارم. من ترجیح میدم تو خونه بمونم، کتاب بخونم و با تعداد کم آدمایی که دور و برم هستن تعامل کنم تا اینکه هی از به مغازه برم داخل یه مغازه دیگه و با بقیه بساط غیبت بچینم. رفیعی
میگه قو وقتی میخواد بمیره از قبل حس میکنه. بخاطر همین میره سراغ دریاچهای که اونجا عاشق شده بود و زیباترین و شاید غمانگیزترین آوازش و میخونه. اینه قصه غمانگیز آواز قو...
من ترجیح میدم شرور داستان باشم! آره اشتباه نخوندی! من ترجیح می میدم شرور یه داستان باشم تا قهرمانی که صرفا برای خوشحالی و رضایت مردم حاضر تمام چیزایی که عاشقشونه رو از دست بده. آخرشم بشینه تو تنهاییهاش اشک بریزه و کنار بقیه لبخند بزنه. حالا چرا شرور داستان؟ چون خوب بلده از چیزی که مال خودشه محافظت کنه. چون حاضر تا پای جونش بخاطر چیزی که باورش داره بحنگه و بخاطر ناحقیهایی که براش پیش اومده انتقام بگیره و بجنگه. اما قهرمان چی؟ اون فقط معتقده که هر انسانی میتونه خطا کنه اما باید داستان رو از دید اون دید و بعد بخشیدش درست نقطه عکس شرور. در کل باید بگم متاسفانه یا خوشبختانه من اهمیتی که شرور به خودش و افکارش میده رو خیلی بیشتر از تواضع و فداکاری و انسان دوستی بیش از حد قهرمان داستان میپسندم. رفیعی