مثل هرشب روی تختم دراز میکشم و منتظرش میمانم. بالاخره تخت تکانی میخورد و لحظهای بعد، دست گرمی شانهام را دور میزند و انگشتهایش در انگشتان دست راستم گره میخورند.
با لبخند بوسهای به پشت دستش میزنم و آن را در آغوش میگیرم:
《دستت برای کل امشب مال منه.》
صدای زمزمهوار و آرامش را از جایی پشت گوشم میشنوم:
《فقط دستم؟ نمیخوای کل تنم رو بغل کنی؟》
مثل همیشه است. میخندم و با خوشحالی میگویم:
《ایدهی خوبیه...》
با آغوش باز برمیگردم تا دستانم را دور گردنش حلقه کنم؛ اما کسی پشت سرم نیست. اتاق خالی و ساکت است. لحظاتی میگذرد. حتی نمیدانم چقدر به فضای خالی و تاریک پشت سرم خیره ماندهام که بدنم ناخودآگاه تکانی میخورد. دست راستم را بالا میآورم و انگشتانم را باز و بسته میکنم. خالی است. دستی که تا همین چند لحظه پیش، دست او را در خود نگه داشته بود، حالا کاملا خالیست. شاید خالیتر از همهی شبهای قبل که او به خیالم سر میزد...!