به در خیره میماند، ثانیه ها به سرعت میگذشتند، و او بی خبر از دنیا
چایاش را مینوشید، هر روز بیشتر در لاک تنهاییاش فرو میرفت.
به این پی برده بود، هیچکس جز خودش قرار نیست درکاش کند.
بنابراین دو چای ریخت، اما نه برای آدمی که رو به رویش نبود.
بلکه برای دفتری که هر لحظه حرفاناش را گوش میداد.
نوشتن راهی برای فرار از زندگی واقعی برای او بود.
و او نمیخواست هیچوقت، حرفاناش را با شخص دیگری شریک شود.