از میان دندان های فشرده شده به هم میگوید: «تو نمیدونی چه حسی داره وقتی همیشه اون کسی باشی که نادیده گرفته میشه، همیشه اونی باشی که تمام توهینها بهش میشه. من از کاری که باهاش کردم پشیمون نیستم، پشیمونم که چرا زودتر نکشتمش.» (بخشی از رمان جدیدم: ماجراجویی در شهر کوچک)
ناگهان زیر دستانش خالی میشود و سقوط میکند. اطرافش تاریکی مطلق بود. چشمان ضعیف او حتی با عینک هم نمیتوانستند چیزی را تشخیص دهند. مریدیا فریاد میزند: «شاونت؟ حالت خوبه؟» شاونت با صدای لرزان میگوید: «نمیدونم، احتمالا!» مریدیا بدون لحظهای فکر، جلو میرود و سقوط میکند، زیر پاهایش خالی میشود. و آن سقوط بینهایت باعث میشود به طرف شاونت برود، دست او را میگیرد. موهایشان در هوا پراکنده میشوند. کاتالیا با دیدن آنها چشمانش گرد میشود. سرش را به آرامی برمیگرداند و به لیلیث نگاه میکند: «مراقب باش.» و سپس با تمام شدن حرفاش روی زانو هایش به جلو حرکت میکند. در هوا معلق میشود. لیلیث بدون لحظهای تردید جلو میرود، دست کاتالیا را میگیرد و همراه او سقوط میکند. میدانستند آن شب آخرین شب آزادیشان است. اما ترجیح دادند درحالی که کنار هم میمانند. پرواز کنند. و آن را بدون لحظهای درنگ انجام دادند. (بخشی از رمان جدیدم: ماجراجویی در شهر کوچک)
شاونت با نگرانی زمزمه میکند: «ترسناک به نظر میرسه.» لیلیث سر تکان میدهد و به راهش ادامه میدهد. میگوید: «ترسناکتر از ما چهارتا چیزی وجود نداره. حالا بیاید بریم پایین تا قبل از اینکه صبح بشه.» (دیالوگ رمان جدیدم: ماجراجویی در شهر کوچک)
بیست و سومین روز از ماه اکتبر، یک گروه دوست نوجوان تصمیم میگیرند نیمه شب از خانه فرار کنند و تا صبح به خانه برنگردند، اما نمیدانستند که هیچوقت قرار نیست دوباره برگردند. (مقدمهی رمان جدیدم: ماجراجویی در شهر کوچک)
«الههی نور مینوازد.» او به اندازهی عمق اقیانوس فکر دارد. به اندازهی علاقهی قو عشق میورزد. و اگر او یک مکان بود، یک قصر آبی با دیوار های نقاشی شده میشد، و یا یک رودخانهای که در کنار آن، گلبرگ های گل رز صورتی جوانه زده باشد. و زیبایی او، غمگین کنندست. او مانند ماهگرفتگی آبی روی پوست میدرخشد، او ستاره و ماه نیست، او خورشید است، چیزی که اگر وجود نداشته باشد، هیچ چیز دیگری وجود نخواهد داشت. زیبایی او برای خودش است، نه دزدیده شده. او انعکاس نیست، او نوری متعلق به خودش است. و اگر آواز قو در آسمان بپیچد، او مانند الههای سفید پوش مینوازد. و میداند من همیشه برای او مینویسم، و مانند سایهای در تاریکی. از دور نور او را تماشا میکنم. من منتظر ماهگرفتگی بعدی میمانم.